
|
شطحيات عموقاسم | |
|
اگرچه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما بهار در گل شيپوری مدام گرم دميدن بود 2 نيست. انگار نه انگار كه يك روز آنجا بوده. همانجا، پشت پنجره، پشت پرده. هرروز بود، حالا نيست. انگار نه انگار... . پيدا كه نبود پشت پرده، ولي ميفهميدم هرروز ميآيد. هر روز يك نفر پشت پنجره هست كه نفسش به پرده ميخورد و پرده را آرام تكان ميدهد. هميشه نشسته بود با آن چشمهاي خيلي سياهش توي كوچه زل ميزد. شايد هم دنبال كسي نميگشت ولي به هر رهگذري كه رد ميشد نگاه ميكرد. منتظر كسي بود حتماً، كه از آنطرف كوچه كه به خيابان ميرسيد بيايد. من كه نميديدم. اصلا انتظار كشيدن كه ديدني نيست، آنهم پشت پردهاي كه او مينشست. ولي هرشب خوابش را ميديدم كه پشت پرده نشسته و هربار كه كسي رد ميشود يك قطره اشك گوشهي چشمهاي خيلي سياهش مينشيند. چقدر وقت پيش بود؟ ديروز، پارسال، يك ساعت پيش... نميدانم. نشسته بودم توي كوچه، صاف روبروي پنجره، به او نگاه ميكردم، از پشت پرده، گرچه چشمهاي سياهش معلوم نبود؛ همينطور خيره شده بودم از پشت پرده توي چشمهاي خيلي سياهش. ميداني، به آن سياهي، چشم، تاحالا نديدهام. نشسته بودم به او نگاه ميكردم و همينطور چشمهاي سياهي را كه هنوز به پاي سياهي چشمهاي او نميرسيدند ميشمردم...، به خاطر همين مردي را كه يواش يواش آمد تا پيش زنگ نديدم. مطمئنم كه مرد زنگ را زده بود وگرنه كسي از آنطرف، همينطوري كه نميگويد «كيه!». شايد هم نگفته باشد. زياد مطمئن نيستم. خيلي وقت پيش بود شايد ديروز... شايد پارسال... شايد يك ساعت پيش... . شايد مرد زنگ را نزده بود و همينطوري ميخواست رد بشود برود كه او همينطوري آمد دم در. خودِ خودش بود انگار. شايد به صداي پاي مرد كه از سمت خيابان ميآمد و ته كوچه ميرفت آمده بود پايين. شايد ديده بودش از بالا از پشت پرده. ولي از پشت پرده كه نميشود مطمئن بود كه كسي حتماً از خيابان توي كوچه آمده باشد. يك نفر با پالتوي سياه كه حاشيهي جدول را گرفته بود و آرام آرام ميآمد اين طرف. خودِ خودش بود آمد دم در. ديگر نفسش به پرده نميخورد. ديگر پشت پرده نبود، پشت پنجره. خيره نگاه نميكرد به آخر كوچه... . شايد هم خودش نبود. نميدانم. چشمهايش را نديدم وگرنه ميفهميدم خودش است يا نه. به آن سياهي چشم، اصلاً ديگر پيدا نميشود. ولي پرده كه ديگر تكان نميخورد... . لابد خودش است به هواي پالتوي سياه مرد آمده پايين، ببيند از خيابان ميآيد يا نه. مرد ايستاد روبروش. شايد حرف ميزد، ولي صدا نميآمد. شايد فقط نگاه ميكرد و آرام پوزخند ميزد. يا گيركرده بود توي قير چشمهاش. چشمهاي به آن سياهي، مگرميشود فقط يك نگاه بكني و بگذري. بعد او... ميخواست چيزي بگويد با آن چشمهاي ... يا نميخواست چيزي بگويد. فقط لبهاش لرزيد و... . من اصلاً در مورد لبها چيزي نميدانم من فقط چشمهاي سياه، چشمهاي خيلي سياه را آنهم موقعي كه به انتظار آخر كوچه را نگاه ميكنند، ميشناسم و اين لبها كه گوشهشان به سمت بالا يا پايين...، نميدانم...، لبخند ميزد يا ميگريست...، تنفر يا عشق...؛ شايد زيرلب مرا صدا ميزد. آخر اگر بخواهند اسم مرا بگويند يك كمي لبشان اينطوري ميشود. لبهاي من كه نه، ولي لبهاي او ميشود. حتماً حتماً ميشود. بايد بشود. صدا كه نميآمد... . خجالت نكشيده بود مرتيكه جلوي اين چشمهايي كه به آن سياهي هيچ چيز نيست، حرف بدي زده بود؟!لابد حرف بدي زده بود كه او مرا صدا ميزد...، كمك ميخواست. شايد گفته بود كه من هماني نيستم كه هر روز از بالا از پشت پرده منتظرش هستي، شايد هم اين را نگفته بود... . رفتم جلو. عرض كوچه چقدر زياد شده بود... يك ثانيه طول كشيد... يك ساعت... يك سال... . روبروي مرد ايستادم. نه...، پشت سرش ايستادم و او به سمت من برگشت...، يا نه...، برنگشت و خيره توي قير سياه چشمهاي او گيركرده بود...، مثل مگسي با بالهاي سياه... . زدم. بامشت. شايد هم چيزي دستم بوده كه توي شكمش...، يا پشتش...، نميدانم...، فرورفت. افتاد...، نيافتاد...، فرار كرد...، داد زد...، خون پاشيد...، يا نپاشيد...، اصلاً نميدانم. آنقدر سريع بود كه هيچ چيز نديدم. نشنيدم. حالا من مانده بودم و... او، و پرده كه ديگر آن بالا تكان نميخورد. يك گام فقط فاصله... اما... اما صبر كن ببينم... اين چشمهاي آبيِ روشن... لابد هيچ وقت هم پشت پرده ننشسته. لابد نفسش به پرده نخورده هيچ وقت. لابد هرگز به ته كوچه خيره نشده و هرگز منتظر هيچ كس نبوده كه از خياباني كه نيست... لابد... لابد... لابد... . [] [] [] امروز ديگر نيست. امروز ديگر هيچكس پشت پرده نيست كه نفسش به پرده بخورد... . شايد... شايد يك نفر با چشمهاي آبي روشن هم بتواند پشت پرده بنشيند و آخر كوچه را نگاه كند، تمام روز، تا شايد يك نفر بيايد ولي... ولي پرده ديگر تكان نميخورد... .55 دقيقه بامداد. دوم آذرماه 79 ........................................ به نقل از وبلاگ "پس پرده" از عليرضای عزيز عموقاسم، ،
بنال بلبل
اگر با منت سر زاريست:
0
بلبل ناليده!
| |
|
| منوی اصلی |
| وضعيت Messenger |
| لينکستان عمو |
| لوگو |
| بازديدکنندگان |
| پستهاي قبلي عمو |
| دفترچه يادبود عمو |
|
|
|
|
0 نظر داده شده:
شما هم نظر بدين
برگشت به صفحه اصلي